برعكس او، رامون كاملاً پيرو سنتهاي راستكيشي بود، و هرچند اطلاعات موثقي دربارهٴ دين اسلام و يهود داشت، چنان صميمانه به برتري مسيحيت معتقد بود، و از سوي ديگر، آنچنان به كارايي روشهاي منطقي ايمان داشت كه بخشي از عمرش با اين روٴيا گذشت تا مگر بتوان فقط با وسايل معنوي كافران را به دين مسيح درآورد. او فقط سرگرم روٴيا نبود، بلكه با نيرويي سرشار در راه تحقق روٴيايش تلاش ميكرد. رسالههاي متعددي به چندين زبان، و بيشتر به كاتالونيايي نوشت و به توضيح منطق خويش پرداخت، تا با آن بتوان همهٴ معارف را در داخل دستگاهي مرتبط ساخت كه داراي سادگي و مقبوليتي خللناپذير باشد، و اين دستگاه منطقي در بدترين حالت خود چيزي پوچ بود، و در بهترين صورت سبقت خامي بر منطق رياضي روزگار ما. به ابداع نظريهها اكتفا نكرد، بلكه تا جايي كه ميتوانست آنها را در شاخههاي مختلف علوم به كار بست. جامعالعلومي واقعي بود و رديف كردن عناوين معارف به همان صورتي كه نويسندگان مسلمان و يهودي فوقالذكر عمل ميكردند، او را قانع نميساخت؛ بايد آنها را به هر نحو ممكن با هم مرتبط ميساخت، با حلقههاي متعددي به يكديگر ميپيوست، و به صورت تصوير واحدي درميآورد. عطش بيپاياني براي وحدت داشت ــ وحدتي معنوي كه ايمان قلبياش قادر به تفكيك آن از وحدت ديني نبود، وحدتي كه مسيح مظهر آن بود. با توجه به ايمان او و تمايل شديدش به منطق، جاي شگفتي نيست اگر تحت تأثير زورآزمايي متكلمان، از قبيل يكي كردن تثليث با توحيد، و افكار قَبّاله كه از آن هم سحرانگيزتر بود، يك چنين انديشههاي خارقالعادهاي در ذهن او تكوين يافته باشد. وي در تاريخ فلسفه منحصر به فرد است و سرمشق واقعگرايي مفرط، و نمونهٴ اصلي افراط منطقي.
تمايلات ابن رشدي محققان پاريسي از طريق رديههاي استفان تامپيه (1277)، بر ما معلوم ميگردد. اين كه اين استفان نتوانسته از عهدهٴ آنان برآيد از آن جا معلوم ميشود كه رامون لول هنگام اقامتش در پاريس در 1279، و بار ديگر در 1309 ـ 1311، آنچنان از آنها به خشم آمده كه مجبور به تأليف آثار متعددي در رد فلسفهٴ ابن رشد شده است.
رامون لول نه فقط معتقد به دين سنتي، بلكه پيرو پرشور آن بود؛ با اين همه آنچنان روٴياپرداز و نامتعارف بود كه بياختيار به سوي بدعتهاي گوناگون راه ميسپرد. همچنان كه اغلب معمول است، پيروان او بيشتر از انحرافاتش الهام گرفتند تا از اصول اعتقاداتش؛ و پس از مرگ او، مكتب لول يا فلسفهٴ لول به وجود آمد كه با بدعت قرابت خطرناكي داشت و منازعت سختي را برانگيخت. همچنين مطابق معمول تعاليم لول با زوايد فراواني تركيب شد كه او به هيچ روي در مورد آنها مسئوليتي نداشت.
موضوع جالب درمورد شخصيت رامون ملايمت و تحمل اوست؛ وي همكيش واقعي قديس فرانسيس بود. شايد او هم به اندازهٴ آرنولد ويلانووايي ناآرام بود، ولي چه تفاوت فاحشي